تبليغاتX
دنیای کوچک من
بگذار در بزرگی این منجلاب یاس، دنیای من به کوچکی انزوا شود
 
|+| نوشته شده توسط samira در یکشنبه هفدهم دی 1385  |
 دوستت دارم...

 

تو را دوست می دارم،گر چه در نظر گلی آيی يا ياقوت سرخی

يا ميخکی،که آتش آنها را به کشتن خواهد داد.

تو را دوست می دارم،همچو تاريکی که دوست داشتنی است

من

حقيقت تو را دوست می دارم.

اگر گياهی باشی که هيچگاه شکوفه نداده است

باز دوستت می دارم

وعشقی را که از تو در قلبم زندگی می کند.

دوستت دارم بی آنکه بدانم چرا؟

يا چه زمانی-در کجا؟

تو را بی غرور و خودخواهی، تو را آشکارا دوست دارم.

 

 

|+| نوشته شده توسط samira در دوشنبه سوم مهر 1385  |
 تقدیم به محبوب منتظر عالم
 

                                                          

خ داوند عالم عشق را آفريد

تا -پس از خودش-امثال تو دوست داشته شوند.

براي تو مي نويسم اي روشنگر افتاب

اي اميد فروزان

اي وارث زمين

اي معشوق زمان

تو كه بوي پيامبر را مي دهي

تو كه پسر حيدري

و عزيز زهرا!

تو كه قايم خون حسيني.

خداوند عالم عشق را آفريد

تا- پس از خودش- امثال تو دوست داشته شوند.....

حسين را كشتند:

"بسم الله و بالله

وفي سبيل الله

و علي ملّه رسول الله"

ولي...........

ولي تو مي آيي

مي آيي و طنين الله اكبرت

گلوي قاتلانش را خنجر مي شود

و زخمهاي زهرا را مرحم

فرق علي را دارو

و جگر حس‍‍‍‍‍ن را درمان.

مي آيي تا حُسن ختام رسالت رسول نور باشي.

مي آيي.......

وهر گلي كه صبحدم مي شكفد

رسالتي دارد

تا امروز زمين گلباران باشد

آخر... شايد امروز بيايي.........

صدايي مي شنوم

"اللّهم عجّل لوليّك الفرج"

زمين و زمان زمزمه مي كند

منتظران همه با هم در نيازند:

اللّهم عجّل لوليّك الفرج

اللّهم عجّل لوليّك الفرج

اللّهم عجّل لوليّك الفرج...

اللّهم عجّل لوليّك الفرج...

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط samira در جمعه هفدهم شهریور 1385  |
 این یکی رو هم برای عشق اولم سرودم

 

ا مشب كه بوي عاشقي مي آيد از كوي شما

پر مي شوم از واژه و رو مي كنم سوي شما

هر دفعه كه مي خواهم از دلدادگي شرحي دهم

انگار از اول ميشوم يكباره جادوي شما

وقتي كسي مي گويد از رسم ومرام دلبري

فورن به خاطر آورم آن پيچش موي شما

باران رحمت هستي و بي شائبه مي باري و

دارم دلي قربان شده افتاده در جوي شما

با يك كمان آبي از بالا اشارت دادي و

آمد فرو در سينه ام آن تير ابروي شما

از آن به بعد زندگي عاشق شدم با سادگي

هم عاشق شيدائي و هم عاشق روي شما

مثل هميشه مستم از عطر خوش آلاله ها

امشب كه بوي عاشقي مي آيد از كوي شما !!!

 

|+| نوشته شده توسط samira در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385  |
 دو فرشته باشیم................

we are eache of us

angels whit only one wing

and we can only fly by ambracing one another

u want to become angel

come on

i will give my wing

love u so much

|+| نوشته شده توسط samira در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385  |
 خواسته ی روا.....

شب است و باز دل من بهانه ای دارد
بهانه ی غزلِ عاشقانه ای دارد

ز من ترنّم تار و رباب می خواهد
هوای يارو انيس شبانه ای دارد

به خلوتم کشد و می کند به من نجوا
دل است و خواسته ی شاعرانه ای دارد

نه بشنود سخن از من، نه عذر بپذيرد
ز من، توقّع بس جابرانه ای دارد

تمام عمر، وجودم بدست دل بوده است
مگر نه اوست که در سينه، لانه ای دارد؟

گر از قفس بپرد، وای من چه چاره کنم؟
به کوی دوست، نکو آشيانه ای دارد

دل است و راز درون آنچه هست در کف اوست
روا بود، اگر امشب، بهانه ای دارد
                                                                    

                                                                       حسين حقايق جهرمی

 

|+| نوشته شده توسط samira در جمعه ششم مرداد 1385  |
 

در ميان قفس تاريكم

پنجره اي گشودم

پنجره اي رو به خورشيد

تا اب كند كوه يخي را

كه بي تو از خويش ساخته بودم

اما دريغ

پنجره هم رو به تاريكي باز شد:

دور از تو خورشيد هم دلش گرفته!

|+| نوشته شده توسط samira در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385  |
 این شعرو برای عشق اولم سرودم
 

د ارد هواي تو امشب سلطان قلب من!

اين دل به ياد هوايت سلطان قلب من!

دورت بگردم اي چمن سبز سر خوشي

گلزار جاودان دلم سلطان قلب من!

با من چه كرده اي كه به هر لحظه مي تپد

قلبم به عشق يك نظرت سلطان قلب من!

اي عين و شين و قاف ازل تا ابد تو را

ناميده اند و خوانده همان" سلطان قلب من"

مي پرورانم اين هوس عاشقانه را

در سر كه جان دهمت جان سلطان قلب من!

"بالا بلند عشوه گر نقش باز من"

ديباچه ي زمين و زمان سلطان قلب من!

روشن نموده خانه ي تاريك سينه ام

ماه منور رويت سلطان قلب من!

معشوق من مي من ساغرم بهار دلم

جانان جاودان جهان سلطان قلب من!

اورده ام به هديه دلي بي قرار و پاك

ايا قبول ميكني اش سلطان قلب من؟

مستند و در خروش وفغان دنياييان هنوز

از عشق يار دلكش و سلطان قلب من

عشق از براي ماندن و فر و شكوه خود

دستي زده به دامن سلطان قلب من

سلطان لاله هاي سحر سلطان رازقي

سلطان عشق عالم و سلطان قلب من

تا اخر الزمان زمين گريم از غمت

نيلوفر شهيد دلم سلطان قلب من!

امشب دوباره جوي دلم رنگ خون گرفت

با ياد سرخي رويت سلطان قلب من!

امد سراغ من امشب ياد روي تو

تا شعر عاشقانه بگويم سلطان قلب من!

|+| نوشته شده توسط samira در جمعه شانزدهم تیر 1385  |
 
|+| نوشته شده توسط samira در جمعه شانزدهم تیر 1385  |
 

در وصل هم ز عشق تو اي گل در اتشم

عاشق نمي شوي كه ببيني چه مي كشم

با عقل اب عشق به يك جو نمي رود

بيچاره من كه ساخته ي اب و اتشم

ديشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبح و ز سيل اشك به خون بنشسته بالشم

پروانه را شكايتي از جور شمع نيست

عمريست در هواي تو مي سوزم و خوشم

باور نكن كه طعنه ي طوفان روزگار

جز در هواي زلف تو دارد مشوشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان

لب ميگزد چو غنچه ي خندان كه خامشم

هر شب چو افتاب به بالين من بتاب

اي افتاب دلكش و ماه پري وشم

ساز صبا به ناله شبي گفت"شهريار"

اين كار توست من همه جور تو مي كشم

شهريار

|+| نوشته شده توسط samira در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385  |
 

تمام زندگيم در خيال مي گذرد

جوانيم به اميدي محال مي گذرد

دقيقه ثانيه هر لحظه مثل يك قرن است

و روز كند تر از ماه و سال مي گذرد

نشسته ام به لب جوي و فصل عمرم با

كتاب خواجه ي شيراز و فال مي گذرد

ز پشت پنجره اي ميله دار مي نگرم

ميان باغچه ابي زلال مي گذرد

مسافري كه ز سمت بهار مي ايد

به من كه مي رسد ارام و لال مي گذرد

هنوز هم دل من در ملال مي سوزد

هنوز وقت تو با شورو حال مي گذرد

بهروز ياسمي

|+| نوشته شده توسط samira در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385  |
 تقدیم به هاجر جون
 

...وای باران باران .....

شیشه پنجره را باران شست.

 از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟....

آسمان سربی رنگ......

 من درون قفس سرد اتاقم دل تنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور..........

 وای باران باران

پر مرغان نگاهم را شست....

|+| نوشته شده توسط samira در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385  |
 

تو اي چشمها محو زيباييت

بهار است وفصل شكوفاييت

مگر مي شود كند با سادگي

دل از چشم هايژ تماشاييت

در ايينه ي اشك شفاف من

چه زيباست طرز خود اراييت

ز دلبستگانت كسي پي نبرد

به اسرار عشق معماييت

من و اين تن سرد دل مرده ام

تو و ان دم گرم عيساييت

نگاه من خسته كي مي رسد

به ژرفاي چشمان روياييت

كسي جز تو ما را تحمل نكرد

بنازم به صبرو شكيباييت

بهروز ياسمي

|+| نوشته شده توسط samira در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385  |
 

افاق را گرديده ام

مهر بتان ورزيده ام

خوبان فراوان ديده ام

اما تو چيز ديگري

|+| نوشته شده توسط samira در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385  |
 

!oh lord

thou teach whom u like

that love is better than life

and to ones that u like more,

!!a tast of liking one wiche,is greater than love

|+| نوشته شده توسط samira در سه شنبه سیزدهم تیر 1385  |
 
 
بالا